تبليغاتX
سپیده عشق

انقدر دل کندن از تو سخت است

که در اخرین کوپه از اخرین واگن قطار

نشسته ام!

تا هر چه قدر میشود..

دیرتر ترکت کنم!!!

 

 

میپرسم :"چه کار میکنی؟"

می گویی:"به اینده فکر میکنم !"

می پرسم :اینده؟"

می گویی:"اری کاش یک بار نشان بدهی دوستم داری"همین!!!

 

 

امواج زندگی را

با اغوش باز پذیرا باش.

حتی اگر گاهی

تو را به قعر دریا ببرد!


ان ماهی که همیشه بر سطح اب می بینم...

مرده است!!!

چند ریال

 چند دلار

بگو چقدر بیشتر؟

سکوت نکن!

بگو عشق او چقدر بیشتر از من ارزش داشت؟!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:0 توسط شمیسا |

==============================================================

    

سلام دوستهای گلمممممممممممممممممممممممممممممممم

 این دفعه نمیخوام تو اپم شعرهای سهراب سپهری و فروغ فرخزادو بنویسم

میخوام بهتون بگم...................

                        "" *   سال نو مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک *     ""

 

امیدوارم سال خوبی برای همه دوستهای گلممممممممممم باشه.

 

و خیلی ممنونم ازدوستهای گلم برای کامنتهای خیلی قشنگشون

 

مخصوصا...

سما جونممممممممممممممممم

سپیده جونمممممممممممممم

نسیم جونمممممممممممممممم

داداش حمید گلمممممممممممم

همتون بهم لطف دارین خیلی دوستون دارم .

            

=============================================================

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 16:9 توسط شمیسا |

دنیا را نگه دارید

 

 

من امشب باز امشب گرمی دستاتو کم دارم                   من از عاشق شدن با دلهره با ترس بیزارم

             دلم می گیره وقتی تو می گی لایق نبودم من         می گی دنیای من تنها شده تنها سفر کن

 

همیشه فاصله تلخه ولی امید باقی هست

نگو اسون خداحافظ تحمل کن یه راهی هست

یه راهی که تو اون شاید پناه تازه ای باشه

فقط باور کن امشب می شه بی خورشید فردا شه!

 

من امشب باز امشب با تو از عاشق شدن می گم          من از اغاز تا پایان جنگ تن به تن می گم

تو هم فردا به احساس غم دلتنگی عادت کن                اگه سخته نمی تونی بگو راحت شکایت کن

همیشه فاصله...

 

 

فقط باور کن...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:10 توسط شمیسا |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره اب میشود

چگونه سایه ی سیاه سر کشم

اسیر دست افتاب میشود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب میشود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام اسمان من

پر از شهاب میشود

 

تو امدی ز دورها و دورها

زسرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا اکنون به زورقی

ز عاج ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دل نواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره  می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب  از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخرنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های اسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال فرشتگان

نگاه  کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان  به بیکران به جاودان

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:29 توسط شمیسا |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و توبرود

زندگی جذبه دستی است که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است

زندگی بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجردارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی "مجذور "اینه است.

زندگی گل به "توان"ابدیت

زندگی "ضرب " زمین در ضربان دل ما

زندگی "هندسه"ساده و یکسان نفسهاست.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 12:24 توسط شمیسا |

 

 

 

"خانه دوست کجاست؟"در فلق بود که پرسید سوار.

 

اسمان مکثی کرد.

 

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

 

وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت:

 

"نرسیده به درخت,

 

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

 

ودر ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است.

 

می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ , سر بدر می ارد,

 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی,

 

دو قدم مانده به گل,

 

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

 

وترا ترسی شفاف فرا  می گیرد.

 

در صمیمیت سیال فضا, خش خشی می شنوی:

 

کودکی می بینی

 

رفته از کاج بلندی بالا , جوجه بردارد از لانه نور

 

واز او می پرسی

 

"خانه دوست کجاست."

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:46 توسط شمیسا |

عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست

 

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به افتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنیست.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:39 توسط شمیسا |

 

 

 

 

 

همه شب با دلم کسی می گفت

"سخت اشفته ای ز دیدارش

صبح دم با ستارگان سپید

می رود می رود نگه دارش"

 

 

 

من به بوی تو رفته   ای عشقم

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت

چشم های تو چون غبار طلا

تنم از حس دست های تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها

می شکفتم ز عشق و می گفتم

"هر که دل داده شد به دل دارش

ننشیند به قصد ازارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگه دارش"

 

 

اه اکنون تو رفته ای و غروب

سایه می گسترد به سینه راه

نرم نرمک خدای تیره غم

می نهد پا به معبد نگاهم

می نویسد به روی هر دیوار

ایه هایی همه سیاه سیاه.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:13 توسط شمیسا |

 

 

 

روزی که به دنیا امدی خدا همه وفور نعمت در کاینات را با بخششی

کبریایی به تو هدیه داد.فرشته ای به نام مادر را که مظهر عشقی بی توقع

است بر بالینت نشاند...

گهواره پیچیده در حریرت را دستان پر مهر پدر  نرم به خواب دعوت می کرد.

هر انچه اموختی با نگاه پر مهر معلم بر لوح دلت جای گرفت

ترانه باز باران با ترانه با گوهر های فراوان ..

زیر گنبد رنگین کمان هر بهاری

سقف فلک را چراغی می کرد...

و تو با برگ های تازه  سبز می شدی و با خزان برگها رنگ نارنجی شان

را زیر گام های رشد  به تماشای اب شدن همه یخ های زمان می نشستی...

در روزگارت هیچ لحظه ای ناپدید نشد و اگر همه رازها را اشکار نمی بینی

پنجره دیده خودت را ببند...

دق الباب بر قلب خویش کن و...

از انچه بی ریا عطا شده بیاموز که همه خواست خداست ان شکر گزاری است

که با مهر بر لب نجوا شود...

هر قدم که به سوی یک چشم منتظر برداری

هر احساس که بر روی صورت بنمایانی

یک تشکر از خداست که ان هم بی جواب نخواهد ماند...

حرکت به سوی نور شتاب نمی خواهد مرکب عشق می طلبد

بگذار تمام انرژی تو در نگاهی پر مهر مشتاق بخشیده شود...

همه ان چه بخشیده ای را به هزاران برابر دریافت خواهی کرد

وتو با تجلی خویش مرزی باقی نگذاشته ای ...

همین جا واکنون مهربان باش شکر کن

وبا شور مهر بخشیدن زندگی کن!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:2 توسط شمیسا |

 

 

 

تو فکر یک سقفم

یه سقف رویایی

سقفی برای ما

حتی مقوایی!

تو فکر یک سقفم

یه سقف بی روزن

سقفی برای عشق

برای تو با من

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطیف لحظه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسی

زیر این سقف با تو از گل از شب  و ستاره می گم

از تو خواستن تو   می گم دوباره می گم

زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم

جون می دم تو معنی تو  معنی تازه می گیرم

سقفمون افسوس افسوس تن ابر اسمونه

یه افق  یه بی نهایت کم ترین فاصلمونه

تو فکر یک سقفم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:23 توسط شمیسا |